از این بیراهه سرسبز هزاران کس هزاران روز می رفتند و تن را در شمیم شعر کوهستان به دست خلسه میدادند . سحرگه شیر داغ کلبه کوهی چه سکر آتشینی داشت. نگاه رهروان باران ایمان بود . قدمها محکم و راسخ نقوش دوستی می کاشت و شرم غنچه های تازه بالغ را لباس نو می پوشاند. تو می یدی تو می دیدی پل دستان پاکی را که چونان پیچک و پایه تفاهم را شکوهی تازه می دادند. تو می دیدی غزلهای غزلساز طبیعت را که در زهدان کوهستان به فکر روز میلادند . تو می دیدی اصالت را.