بد نگوئیم به مهتاب اگر تب داریم" . صدای پای آب ، از اعماق باغ می آید . از پشت پرچین ، صدای پای عرفان می آید صدایی که دور می شود اما رفتنی نیست . صدا همیشه می آید . اگر ما نمی شنویم ، عیب از گوش های ماست . روی پل دخترکی بی پاست ، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت . هر چه دشنام از لب ها خواهم برچید . هر چه دیوار از جا خواهم برکند . رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد . بارش لبخند" . انگار همین حالا بود که گفت : "من از هجوم حقیقت به خاک افتادم" . نگاه کنید ، آنجاست . دارد از شاخه ی نور بالا می رود . دست دراز می کند . از خوشه ی عرفان چیزی می چیند . پائین می آید بی صدا ، آرام و مهربان در باغ فلسفه گردش می کند . می رود "تا ته کوچه ی شک" اما بر می گردد |