 لرزش یک دل....ابریِ سپید روحی مه آلود.....پرده ای اشک..... شاخه ای رز سرخ در دستم.....حس کردن گرمای قطره ای باران دل بر سرمای گونه های تن.....هستی من بر اشک.....هستی گلبرگهای رز بر خاک......شبنم اشک بر گلبرگها.....تار و پود خاک می لرزد..... و من کنار دوست داشتن آهنگین همهء کسانی که سرخی این حس را به صورتی زمینهء هستی ام ضمیمه کردند ، تنها شده ام.....دوست داشتن؟!؟!؟!؟!؟ دوست داشتن؟!؟!؟!؟!؟دوست داشتن؟!؟!؟!؟!؟......(دوستشان دارم چون دوستم دارند......دوستم دارند چون دوستشان دارم.....دوست داشتنی برای دوست داشتن!!!!!!!!!!!!.....) و بی رنگی ِ رنگ رنگِ اشکهایی که از سکوت دلم فریاد میزنند..... هستی گلبرگهای رز بر خاک.....هستی من بر اشک..... ردپایی سیاه بر سپیدی یک احساس..... و من در تمام بی چراغی شبها ، تنها..... رقص اشک کنار نگاهی که با التهابی خاکستری بر بیراههء لحظاتِ آبی ِ سبزش بوسه می زند.... آینه هائی پر از تصویر سکوت باورم....... ساقهء خشک تپش ها در دست.......دست از یادِ مشعل ها تهی..... روزها طنین انداز ریزش پیوندها...... شاخه های نور در تالابِ تاریکی رها....آینه در دودِ خاموشی...... اشک ها روی احساس من می لغرند.......اشک ها راز مرا می دانند........ و من در بی نهایت دوردستِ خودم تنها....آن سو خاکستری باورم پیدا....... شب رنگهایش را بر من می ریزد......شب نیز می گرید....... و من راهی تهی را بر گلبرگهای اشک آلودم آغاز می کنم.....در عطش تاریکی شب..... میروم خاکستر بال هایم را بر باد دهم...... ......من ، شبیهِ هیچ......هیچ ، شبیهِ همه چیز..... از رنگِ فردا می ترسم ، و از رنگ های احساسم..... عطر نغمه ای گم شده می آید...... و اینک تلخی لبخند بر شیرینی گریستن بی رنگِ بی صدایم سیلی می زند...... باز هم زندگی بر پله های حیات نشسته ست و مرا می خواند. ......مرا می خواند..... ///////////////////////////////// |